تبلیغات
دیانا - وانیا
دیانا - وانیا
همیشه عاشق خدا باش 
قالب وبلاگ















[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 12:37 ب.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]

توی این تابستان دخترام خانم تر شدن الان بیشتر با هم ارتباط برقرار میکنین صحبت های که با رد و بدل می کنین خیلی شیرین و لذت بخش از بیشتر فیلم دارم.و وقتی یکی تون نیست یکی دیگه بی قراری میکنه(ولی یه وقت هایی مجبورم. نمی خوام وقتی بزرگ شدین وابستگی های بیش از داشته باشین که بهم دیگه لطمه بزنین خدا کنه توصیه روانشاستون درست باشه)
دخترای باهوشی هستین کلا تبلیغات تلویزیون که توش بچه ها باشن و شعر داشته باشه بلدین.قب شروع تبلیغات با اولین اهنگ اسم محصول میگین(باید به طراحانشون تبریک گفت برا دخترا ما کار ساز بود).بعد از تلیغ محصول بالا،بالا(محصولی که بچه ها زودتر حروف الفب یاد میگیرن،و میتونن بخونن)دیانا اصرار میکنه بالا،بالا می خوام
بازی های هوشی که توهر رده سنی تون که خردیم زود یاد گرفتین و علاقه نشون دادین.این سری رفتم یا داشین یا بزرگتر بودو امتحانی رده سه به بالا گرفتم.با کمال تعجب دیدم با یه ربع کار کردن زودی یاد گرفتین و خیلی هم دوستش دارین.ولی هنوز گل بازی های از 1.5 سالگی تون خردم باز نکردم .هر چند روانشناستون خیلی توصیه میکرد حتما گل بازی و خاک بازی کنین.ولی هنوز جرات نکردم....
مهم ترین اتفاق هم خریدن دوچرخه بود.شما علاقه خاصی به دوچرخه داشتین وقتی دست یکی میدین میخواستین بال در بیارین سمت دوچرخه،چنان ذوقی میکردین که قابل وصف نیست.ولی چون میترسیدیم اسیبی بهتون بزنه نمی خریدیم اخه از این بزرگا دوست داشتین.ولی وقتی ذوقتون دیدیم تصلیم احساساتمون شدیم.توی ماه رمضون بود مجبور بودیم با دهن روضه باهاتون دوچرخه سواری بدیم
خوب حالا بریم سراغ عکس ها



آپلود عکس رایگان و دائمی" alt="" />


ادامه مطلب

[ جمعه 22 شهریور 1392 ] [ 11:40 ق.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



[ یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 ] [ 08:31 ب.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]
اول از همه یه خبر خیلی ناراحت کننده شنیدم که واقعا ناراحت شدم ویه مدت توی شوک بودم خبر پر کشیدن پریا عزیزمون .به مامان فریده عزیزمون و همسرشون تسلیت میگم.خدا بهتون صبر بده.وبه هلیا عزیمون کمک کنه که بتونه با غم خواهرش کنار بیاد
می دونم خیلی دیر آپ کردم خوب دیگه فصل امتحانات بودو.دخترهای من دیگه شیر نمی خورن و حسابی بزرگ شدن خانم شدن و شب ها مامانی یکم بیشتر میتونه استراحت کنه فقط یه بار بلند میشین.تازه من فکر میکردم از شیر بگیرمتون مجبورم شب ها شیر پاستوریزه با شیشه بهتون بدم که اشتباه فکر می کردم.اصلا شیر نمی خورین فقط روی پاهام تکونتون بدم زودی خوابتون میبره.ان شا.. روزی بشه این عادتون هم بذارین کنار.کلا با این موضوع خوب کنار امدین فقط دو روز اول کمی اذیت شدین.
الان دیگه 22 ماهه شدین و خدای مهربون ممنونم که کمکم کرد توی این مدت نه شیر خشک خوردین نه سرلاک و .......وقتی می برمتون چکاپ پیش دکترتون خانم دکتر به بابایی میگه باید به این مامانی مدال بدین و کلی تعریف میکنهو مامانی کلی کیف میکنه .پارسالم از طرف بهداشت روزه جهانی شیر مادر به مامانی یه هدیه کوچیک دادن.
کلا خیلی باهوش و شیرین تر شدین .اینقدر کارهاتون از روی فکر انجام میدین ما همش دهنمون از تعجب باز می مونه.جالبه وارد کوچه ی خونمون میشیم. توی کوچه به این بزرگی خونه ی خودمون بلدین خونه مامان طیبه شون بلدین .و سریه شروع میکنین به گریه کردن و عمو ،عمو،عمو....میکنین.که شما رو خونه نبریم وببریمتون طبقه بالا.پیش عمو هادی.
الان بیشتر با هم بازی می کنین .پاتونو توی اشپزخونه میذارین شروع میکنین ابه ابه...ودر کل بگم ههر کار که ما انجام بدیم یا ببینین سریع ضبط میکنین دوباره برای خودمون پخش میکنین
لغت نامه دخترا:
اله(خاله)_علی(علی)_عمو(عمو)_دهرا(زهرا)_بابایی(بایی)_مامان(مامان)_میم میم (مورچه)_شششنا(ثنا)_شبت(شربت)_اینه(اینه)_بق(برق)_امین(محمد امین)_lمانی(ماهی)_و..........


عکس ها در ادامه مطالب




ادامه مطلب

[ یکشنبه 1 بهمن 1391 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]



چند وقت پیش دخترهای نازمونو بردیم baby park البته فقط تونستن از یه طبقه اش استفاده کنن


شیطونی دخترا به روایت تصویر......



                                                                     



                   
                                       
"                                        


راستی یه کار جالب مامانی.هر وقت مهمونی میرفتیم مدل لباساتون شبیه هم بود همه میگفتن یه فرقی هم برای ما بذارین

حالا تصمیم گرفتم مدل موهاتون با هم فرق داشته باشه

وانیا گیس بافت کردم.البته اون کش ها رو هم به عنوان رشوه دادمآپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فایل , آپلود دائمی


IMG4UP

دیانا هم دم اسبی بستم


IMG4UP"
                                                               

IMG4UP

بریم به ادامه مطالب که کلی عکس گذاشتم.....






ادامه مطلب

[ پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]
سلام به دختر های نازم

این روز ها حسابی کار های می کنین یاخندمون lمیگیره  یا گریه مون میگیره خنده هامون که معلومه این قدر کار های جالب و خنده دار و شیرین انجام می دین که قابل وصف نیست و گریه هم به خاطر دعواهایی می گیرین اون هم سر یه وسیله ولی جالبه بعدش همدیگه بغل می کنین یا ناز می کنین،جابه اگه یکیتون زمین بخوره پاش درد بگیره یکی دیگه بدو بدو می ره زمین  دعوا می کنه یا دستش می زنه که چرا خواهرمو بوف کردی.
ولی امان ازبا هم بازی کردناتون واقعا جالبه یهو میبینم یکیتون بدو بدو با لب های خندون می یان پیش من مثلا فرار کردی واون یکی هم بدو با لب های خندون تر مییاد پیش من به هم که می رسین می خندین اخ اون موقع دلم می خواد هر دوتون بخورم . یا وقتی یکیتون یه گوشه  قایم شده اون یکی می ره پیشش وقتی پیداش میمنه انگار دنیا بهت دادن کلی ذوق می کنین.چه دنیای شیرین و زیبایی دارین،توی تمام لحظه های زیبای  کودکیتون شاد باشین عشقای من
وانیا که پیشی ها رو دوست دارد هر وقت میبینه (بیشی...بیشی...بیشی)ولی دیانا  مورچه ها را دوست داره وقی میبینشون با دست دنبالشون میکنه میگه(مولچه...مولچه).
دیگه از عاشق اب بازی هستین نگم که....همه رو ابه ابه دیونه کردین کسی جرات نداره در حمام جلوی چشم شما باز

حالا می ریم سراغ  عکس کلی عکس داریم از.......


از آروم یه گوشه نگاه کردنتون(وانیا خانم)....







اینم دیانا....





از پا تو کفش بزرگ ترها کردناتونk.....





از اب بازی کردناشون.....





از عشقولانه شدناشون.....




از نقاشی کردناشون....





حالا... بقیه عکس ها  در ادامه مطالب








ادامه مطلب

[ پنجشنبه 23 شهریور 1391 ] [ 03:24 ب.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]

دخترها ناز م برای اولین بار رفتن پا بوس امام رضا ، به خاطر ادای نذر مامان مهری که نذر کرده بود وانیا ببریم پابوس امام رضا بنا به دلایلی.
خانم های گل توی راه و هتل و حرم .... خیلی اذیت نکردن دختر های خوبی بودن فداشون بشم یه عشقی میکردنوقتی وارد حرم میشدنحسابی کیف میکردن بعد کلی اصرار، فشار ،جیغ که مارو بذارین روی سرامیک ها حرم تا کلی برای خودمون راه بریم وسر بخوریم: اخه وانیا خانم خیلی اون وقع خوب نمی تونستی راه بری وما خیلی میترسیدیم.کلا وارد صحن حرم میشدیم 4 تا بادیگارد داشتین دور شما بودن که مواظب شما باشن.و هر سری سانس ها عوض میشد چون واقعا خسته کننده بود.

نمی دونیین چه کیفی می کردین وقتی معدن مهر ، رارو پیدا کردین و دو تا هجوم بردین تو مهر را.



اون جا کلی ازتون عکس گرفتن و هر کسی شما می دید قربون صدقتون می رفت و ما زودی براتون ایته الکرسی می خوندیم و وقتی می رفتیم هتل زودی براتون اسفند می کردیم و یا خیلی یا هم خدا قوت به ما میگفتن..



یه روزی که بعد از نماز مغرب و عشا منتظر بابا جون و بقیه اقایون بودیم تا بریم توی شهر دور بزنیم.دیانا خانم بدو بدو رفت توی قسمت اقایون ، یه اقای جوانی داشت نماز می خوند وقتی رفت سجده شما گل خانمی با دست کوچمولوت زودی موهاشو توی دستت گرفتی به هوای بازی و میخندیدی.  ،اخ وقتی اقاهه از سجده بلند شد قیافه اش دیدینی بود داشت از خنده منفجر میشد و شما هم کلی براش خندیدی.


و یه بارم وانیا خانم داشت دور میزد یهو دو تا جوان داشتن نمازشون سلام میدادنو دوتا گوشی هاشون جلوشون و شما زودی دو تا گوشیاشون  جلوشون بود شما زودی دو تا توی دستت گرفته بودی و بهشون نشان میدادی که منظورت اجازه گرفتن بود .اون ها هم کلی برات خندیدن و ازتون عکس گرفتن ،و کلن اون شب کلی داستان داشتیم.



فقط خیلی نتونستیم ازتون عکس بگیریم اخه داخل حرم اجازه دوربین داشتن نداشتیم و مامانی هم که گوشیش شارژ نداشت. ان شاء سفر بدی کلی ازتون عکس میگیرم



بقیه عکس ها در ادامه مطالب

ادامه مطلب

[ جمعه 9 تیر 1391 ] [ 12:18 ق.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]
سلام به دختر های نازم
اولین پست سال 91 با کلی تاخیر............

دخترهای نازم توی عید حسابی دخترهای خوبی بودن و زیادی مامان اذیت نکردن .فقط روز هفتم فروردین یه اتفاق بد برای وانیا افتاد که فکرش و اصلا دوست ندارم در موردش اینجا بنویسم...چون وقتی این وبلاگ درست کردم دو ست داشتم با خوندنش شاد بشم و دوست دارم اینجا فقط از خوبیهاتون و چیزهای مثبت باشه به هر حال
و خبرای خوب اینه که واکسن یک سالگیتون زدیم بدون هیچ مشکلی و استرس های مامانی همه بی مورد بود.و اینکه وانیا خانم و دیانا خانم هر کدوم چهار تا مروارید دارن.و کلی شیطون و با هوش شدن متلا وقتی دمه در خونه می بریمتون بین این همه ماشین ماشین بابایی خوب میشناسین وبهش اشاره میکنین
حالا بریم سراغ عکس بازی


اول از یه مروارید دیانا خانم اینجا داره چشمک میزنه





این وروجک های شیطون معرف به حضور که هستن...بعدا ز یه شیطونی به این شکل درامدن....بقیه در ادامه مطالب






بقه عکس ها در ادامه مطالب

ادامه مطلب

[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 01:38 ق.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]
از دوستای عزیزم ممنونم که با کامنت های زیباتون به ما انگیزه میدین تا بیشتر پست بذاریم
.یه چند روزیه می خوام پست بذارم تازه قسمت شد و کلی حرف داشتم خیلی هاشو یادم رفت



 اول از همه  شکر گذار خداوندم ... وقتی یاد روز اول فروردین سال 90 می افتم و خاطرات مرور میکنم یاد معجزه هات میفتم که روزی....... معجزه ای.... شد من شدم مامانی
....و چه خدای مهربون و بزرگی داریم  که ما بنده هاشو دوست داره .چقدر کمکمون میکنه ممنون خداجون به خاطر تمام بدی های که از ما میبینی وبازم کمکمون می کنی به خاطری صبری که به ما دادی که این روز های سختو پشت سر بذاریم
  می خوام از همسر عزیزم
و مامان و بابای مهربونم تشکر کنم که همیشه کمکم هستن ...چند ماه اول تولدتون ما خونشون بودیم تا شما جو جه ها کمی گل پری بشین ...و همچنین این چند ماه اخر که به چهار و دست پا افتادین که به علت اذیت فراوان اول هفته مهمانشون بودیم تا اخر هفته که با بابایی ساکمون جمع می کردیم میومدیم خونه ممنون بابا جون هر وقت ازت کمک خواستم نه بهم نگفتی و خواهر دل سوزم که همیشه



هواتونو داره..... و از مادر شوهر عزیزم
که همیشه دل سوزم بوده و مثل یه دوست کمکم کرده که همیشه دلش مثل قلبش پاکه همیشه از خداجون می خوام سایتون بالای سرمون باشه ......... اینا براتون مینویسم که همیشه یادتون باشه چه زحمت هایی براتون کشیدن.

الان دیگه اخر سال شده و داریم نزدیک به تولد یکسالگیتون میشیم باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدین برامون حسابی دلبری می کنین...اینقدر دلبری و شیرین کاری می کنین که یا همیشه مهمون داریم یا مهمانی میریم . وقتی هم وارد جایی میشیم طرفداراتون هجوم میارن شما رو بگیرن
از ترس گریه می کنین.

  و شرح حال دوقلوها

در ادامه مطالب

ادامه مطلب

[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]
عکس های آتلیه





وقتی رفتیم آتلیه برای گرفتن عکسا تون منشی اونجا مسئول اونجا صدا کرد گفت مامان  و بابا دوقلوها امدن من و بابایی داری.....بعد مسئول عکاسی از ما خواست عکس شما هارو به عنوان تبلیغات بزنن اونجا و من و بابایی مخالفتی نکردیم از بس که شما خوردنی هستین

فقط بابایی وقتی امدیم بیرون دلواپس بود میگفت دختر مامو چشم نزنن






















بقیه عکس ها در ادامه مطالب







ادامه مطلب

[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 11:39 ب.ظ ] [ دیانا وانیا امامی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


با شکفتن گل های بهاری، شما گل های ناز زندگی ما هم شکفتین و بهترین عیدی و هدیه خداوند در روز اول بهار شما بودین.
باشد که همیشه من و بابایی شکر گذار خداوند باشیم.
متولد 1/1/1390

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
بک لینک